ساری برای خیلی از ما فقط یک نقطه روی نقشه نیست. شهری است که در آن بزرگ شدهایم، خاطره ساختهایم، دل بستهایم و گاهی هم دلخور شدهایم. عجیب اینجاست که با همه نزدیکیاش، با همه سالهایی که در خیابانها و محلههایش نفس کشیدهایم، هنوز آنقدر که باید، ساری را نمیشناسیم. نه از سر بیعلاقگی، بلکه شاید از سر عادت.
زندگی روزمره، آدم را کمکم از دیدن بازمیدارد. خیابانها تکراری میشوند، میدانها فقط محل عبورند، پارکها پسزمینهاند و محلهها فقط آدرس. ساری هم از این قاعده مستثنا نیست. ما در این شهر زندگی میکنیم، اما کمتر دربارهاش فکر میکنیم. کمتر از خودمان میپرسیم این شهر چرا اینگونه است، چگونه به اینجا رسیده و قرار است به کجا برود.
بسیاری از ما ساری را دوست داریم، اما این دوست داشتن بیشتر احساسی است تا آگاهانه. شبیه دوست داشتن یک عضو خانواده که سالها کنارش بودهایم، اما هیچوقت ننشستهایم عمیقتر بشناسیمش. دوستش داریم چون خانه ماست، چون بوی بارانش آشناست، چون لهجهاش گرم است، چون جنگل و دریا به آن نزدیکاند. اما وقتی پای شناخت دقیقتر میرسد، مکث میکنیم.
مثلاً ساری چه هویتی دارد؟ شهری تاریخی است یا شهری اداری؟ مقصد گردشگری است یا فقط گذرگاه؟ شهر آرام است یا شهری که زیر پوستش تنش جریان دارد؟ پاسخها معمولاً مبهماند. نه به این خاطر که پاسخ وجود ندارد، بلکه چون کمتر دربارهاش گفتوگو کردهایم. ساری کمتر موضوع گفتوگوی جدی شهروندانش بوده است.
شهر را اغلب یا در قالب خبر میبینیم یا در قالب گلایه. یا افتتاح پروژهای اعلام میشود، یا مشکلی تکرار میشود. اما آن لایه میانی، همان جایی که فهم شهری شکل میگیرد، معمولاً خالی است. جایی که شهروند بنشیند و بگوید (این خیابان چرا اینگونه طراحی شده؟) یا (این محله چرا دیگر حس گذشته را ندارد؟) یا حتی (چه چیزی در ساری خوب پیش رفته و چرا؟).
ساری پر از تناقض است. همزمان هم شهر طبیعت است و هم شهر آسفالت. هم خاطرهساز است و هم فرساینده. هم آرامش دارد و هم بینظمی. این تناقضها اگر فهمیده نشوند، تبدیل به دلزدگی میشوند. شهروند احساس میکند شهرش او را خسته میکند، بیآنکه بداند چرا.
یکی از نشانههای نفهمیدن شهر، عادی شدن مشکلات است. ترافیک، بینظمی بصری، کمبود فضاهای گفتوگو، کمرنگ بودن فعالیتهای جمعی؛ همه اینها آنقدر تکرار شدهاند که دیگر حساسیتبرانگیز نیستند. انگار بخشی از سرنوشت شهرند. در حالی که هیچکدام تقدیر آسمانی نیستند؛ همه نتیجه تصمیم، بیتصمیمی یا بیگفتوگوییاند.
از طرف دیگر، ساری فقط مجموعهای از مشکلات هم نیست. ظرفیتهایش کم نیست. سرمایه انسانی دارد، طبیعت دارد، موقعیت جغرافیایی دارد، تاریخ دارد. اما اینها وقتی معنا پیدا میکنند که شهروند آنها را ببیند، دربارهشان حرف بزند و مطالبه کند. شهری که فقط مدیریت شود، بدون اینکه فهم شود، دیر یا زود فرسوده میشود.
فهمیدن شهر الزاماً کار متخصصان و مدیران نیست. از شهروند معمولی شروع میشود. از کسی که به جای گفتن (همیشه همین بوده)، بپرسد (چرا همین بوده؟). از کسی که بداند دوست داشتن شهر فقط به تعریف کردن از آن نیست؛ گاهی به نقد دلسوزانه است، گاهی به مشارکت کوچک، گاهی به نادیده نگرفتن جزئیات.
ساری بیش از هر چیز به شهروندانی نیاز دارد که بخواهند آن را بفهمند. نه برای غر زدن، نه برای مقصر پیدا کردن، بلکه برای ساختن تصویری روشنتر از شهری که در آن زندگی میکنند. شهری که فهمیده شود، قابل تغییر است. شهری که فقط دوست داشته شود، اما فهم نشود، درجا میزند.
شاید وقتش رسیده به ساری نه فقط بهعنوان محل زندگی، بلکه بهعنوان یک مسئله مشترک فکر کنیم. مسئلهای که حلش فقط با همدلی، گفتوگو و آگاهی ممکن است. ساری هنوز ظرفیت فهمیده شدن را دارد؛ اگر بخواهیم مکث کنیم و دقیقتر نگاهش کنیم.